خوب خیلی مدت بود که نمیدونستم چجوری بهت بگم که دوست دارم ولی بالاخره توستم بگم بعد از چهار سال
فکر کنم تنها کسی که میتونه همیشه با من باشه تویی اخه تو بی نظیری
من در تو چیزایی را دیدم که تا حالا تو هیچ کس دیگری ندیده بودم
در کل بگم تو تنها کسی هستی که به بهش علاقه دارم و میپرستمش
می خوامت تا اخر عمرم
دوست دارم...........
میبوسمت از همین جا
به امید روزی که به هم برسیم
براۍ تو مۍ نويسم. براۍ تو كه با طو فانۍ آمدۍ و ... با آنكه شبهاۍ طوفانۍ ام زياد بودند، و لۍ آنشب طوفان برايم چيز ديگرۍ بود...
طوفان زير و رويم كرد. مرا شست، پاكم كرد. بعد از مدتها سبك شدم، احساس پرواز ميكردم. احساس پريدن و چقدر اين پريدن و پرواز كردن
قشنگ بود... نميدانۍ چه حس قشنگيست با بالهايۍ كه مال خودت نيست پرواز كنۍ، بپرۍ، بالا بروۍ. تا ابرها، ستاره ها و...آن روزها فكر ميكردم
حالا ديگر تمام دنيا براۍ من است و تمام دنيايم در تو خلاصه ميشد. تو بال پرواز من بودۍ و من با تو پريدن را تجربه كردم. چه شبهاۍ قشنگۍ بود...
ولۍ چقدر كوتاه بود. براۍ اولين بار بود كه دلم ميخواست باز هم مثل آنشب طوفان شود. طوفان شد، بارانۍ شدم. اما نبودۍ ... جاۍ خاليت را حس ميكردم.
به انتظار نشستم تا صبح و تازه حس كردم جمله اۍ را كه بارها بر زبان ميراندۍ:" گاهۍ از انتظار خسته ميشوم...". اما من هم از انتظار و هم از اينجا بودن خسته شده ام.
ميخواهم بروم. كجا؟! نميدانم. شايد همان جاده بۍ انتهايۍ كه هميشه بر سر رفتن در ان با هم دعوا داشتيم. جاده اۍ كه مقصدۍ ندارد.
فقط مۍ روۍ، مۍ روۍ، مۍروۍ...رفتن از ماندن و انتظار كشيدن راحت تر است. ميدانۍ چرا؟ چون اميد دارۍ شايد در انتهاۍ آن جاده نامعلوم، انتظارت به پايان برسد.
صدايت سرد است، دستانت سردتر و من يخ بسته ام. مۍ خواهم با تو گرم شوم، آب شوم.
كاش ميدانستۍ چقدر " دلم برايت تنگ است..."
+ نوشته شده توسط مهدی در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387 و ساعت
17:23 |